خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل و چهارم :
-میخوای از یه دکتر خوب وقت بگیریم و با هم بریم پیشش؟
باران هنوز چشم به حاشیه جاده داشت و سربالا انداخت. دستهایش روی سینهاش جمعتر شد و صدای هاتف را نزدیکتر از قبل شنید:
-حالا چرا قهری؟باران گیج برگشت و یکدفعه قلبش از جا کنده شد. او کاملا سمتش خم شده بود و سرش کنار صورتش بود. نفس گرم او که توی صورتش خورد؛ مضطرب و هیجانزده به فرمان نگاه کرد و دستهایش از روی سینهاش رها شدند.

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0باران جان حرف دلتو بزن خودت و خلاص کن به هاتف واحساسش با نیلوفر بگو خیال خودت هم راحت میشه ..فکر پاشا رو از خودت دور کن مردی که تو زندگی قصد داره فردا بره ..بهتره امروز گورشو گم گنه